سیدعباس سجادی

استاد بزرگ، بدیع‌الزمان فروزانفر، در بخشی از شرح احوال عطار آورده است که بنا به گفته جامی و دولتشاه، وقتی که مولانا به همراه پدر خود از بلخ هجرت گزید، در نیشابور با شیخ عطار ملاقات نمود و عطار کتاب اسرارنامه را به وی داد. مولوی در طول زندگی شصت ‌و هشت‌ساله‌ی خود با بزرگان دیگری هم دیدار داشت، اما تابش شمس در آینه مولانا او را به تماشای خود واداشت.
به نظر راقم، گرمای آتشی را که از خردسالی در وجود مولانا روشن شد، نخست‌بار پدرش، سلطان ولد، احساس کرد و در دیدار هرچند کوتاه عطار و مولانا، عطار با دم معنوی و هدیه کردن کتاب اسرارنامه به وی در او دمید و بعدها با ظهور شمس در آسمان اندیشه‌های مولانا، آتشفشانی در وجود او پدید آمد.
ردیابی تأثیرات آثار و اندیشه‌های عطار در مولانا کار مشکلی نیست، در آثاری چون فیه ما فیه و دیگر آثار او تأثیر شیخ نیشابور را می‌توان دید. «هفت شهر عشق را عطار گشت» و یا «ما از پی سنایی و عطار آمده‌ایم» خود مبین این تأثیرات است.
اما نقش شمس در غلیان شخصیت مولانا به واقع آئینه‌داری است. شمس آینه‌ای  را به بلندای مولانا در مقابل او گرفت و او را به تماشای خودش واداشت. آینه‌ای از جنس سنائی و عطار، آئینه‌ای به بلندای حکمت ایرانی، از جنس جام جمشید. انگار شمس در مجلس وعظ مولانا حاضر شد و این چند بیت را در گوش او زمزمه کرد:
گوش کن، خواسته‌ام خواهش بی‌جایی نیست
ساختم آینه‌ای را به بلندای خیال
اگر آئینه‌ی دستت بشوم، جا دارد
تا خودت را به تماشای خودت وا دارد
گویی در این آیینه او عکس کسی را می‌دید که برایش غریب آشنایی بود؛ هم او را می‌شناخت و هم نمی‌شناخت. بعد از غیبت شمس، دل‌تنگی او برای تماشا در آئینه بیشتر شد. چون تشنه‌ای که جرعه‌ای نوشیده بود، تشنه‌تر شده بود.
 غیبت شمس آغاز سرگشتگی مولانا شد و این بار چون یکی از سی‌ مرغ عطار، در پی کوه قاف و دیدار سیمرغ افتاد و آن‌قدر رفت و رفت تا به قاف اندیشه‌هایش رسید و در اوج آن قاف، آئینه‌ای دید و در آن آینه چیزی جز خود نیافت و به فراست دریافت که شمس، آینه‌دار وجود خود اوست و از آن رو دیگر حرکت جستجوگر او از حرکتی خطی به حرکتی دورانی می‌چرخد و بدین سبب سلوک خطی مولانا بر سلوک دورانی تبدیل می‌شود، یعنی به جای راه رفتن سماع‌می کند و نثر او به نظمی موسیقایی می‌گراید.
و دیگر در جستجوی کسی نیست و نه دنباله‌رو و پیرو کسی؛ گرد خودش می‌گردد و با سماع، خودش را طواف می‌کند و به این سبب مولانا شمس وجود خودش را کشف کرد و دیگر وابسته به شمس نبود که به پیوستگی با او رسید و شمس درونش را کشف کرد و با او به یگانگی رسید و شد هم او که روزی عطار به سلطان ولد گفته بود که در جبین فرزندت نوری می‌بینم که روزی غرب و شرق را روشن خواهد کرد.
 به تعبیر میکل آنژ در واقع شمس پیکر تراشی بود که زوائد شخصیتی مولانا را کنار زد و خود واقعی او را تراشید و به او نمایاند و به بیانی دیگر با تلنگری جدی مولانای درون او را نساخت بلکه کشف کرد .  بی تردید آثار و اندیشه‌های شمس تبریزی و حتی حس و حال جاری در بارگاه او آئینه‌خانه‌ای است برای آن که هر اهل‌دل و معرفتی بتواند مولانای وجود خودش را بیابد و به خودشناسی برسد .
*ابیاتی از استاد محمد سلمانی، غزل سرای توانمند معاصر

شما چه نظری دارید؟

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
0 / 300
captcha

پربازدیدترین

پربحث‌ترین

آخرین مطالب

بازرگانی